رویارویی جمهوری اسلامی ایران با تهاجم خارجی: از فرضیه فروپاشی تا مقاومت راهبردی
ارائه احمدرضا طاهری، مدیر شعبه سیستان و بلوچستان، انجمن ایرانی مطالعات غرب آسیا، با حضور جمعی از دانشجویان و به میزبانی باشگاه پژوهشگران جوان و نخبگان دانشگاه آزاد اسلامی زاهدان (آنلاین):
اگر به تحولات یک سال اخیر نگاه کنیم، میبینیم که از سال ۲۰۲۵ به این سو، تنش ها در خاورمیانه از جنگهای پنهان و در سایه به سمت رویاروییهای مستقیمتر و سختتر میان جمهوری اسلامی ایران و محور آمریکا–اسرائیل سوق داده شده است. این نوع تحولات باعث شده برخی از معادلات امنیتی زیر سؤال برود و بازیگران منطقهای و فرامنطقهای ناچار شوند در محاسبات و راهبردهای خود تجدیدنظر کنند. در چنین شرایطی چند سؤال مهم مطرح میشود که فکر میکنم برای ما هم به عنوان دانشجو و پژوهشگر علوم سیاسی قابل تأمل است.
اولین سؤال این است که چرا و چگونه ساختار سیاسی ایران در برابر مجموعهای از فشارها ــ جنگ های سخت و نرم ــ همچنان مقتدرانه مقاومت می کند؟ سؤال دوم، فضای تنش و تقابل فعلی چه فرصتهایی را برای چین و روسیه ایجاد کرده است؟ سوال سوم، تهاجم های اخیر برای آمریکا، اسرائیل و کشورهای عربی حوزه خلیج فارس چه درسهایی داشته است؟ در پایان، به چالش اصلی که ایران با آن مواجه است پرداخته می شود.
در مقطعی که بحث حملات نظامی اسرائیل و آمریکا علیه ایران مطرح بود و همزمان ترورهای هدفمند نیز در جریان بود، بخش قابل توجهی از تحلیلها ــ بهویژه از سوی مخالفان جمهوری اسلامی و برخی تحلیلگران مستقل ــ بر این فرض استوار بود که چنین حملاتی میتواند به سرعت فروپاشی نظام سیاسی ایران را رقم زند؛ بهخصوص اگر رهبری انقلاب هدف قرار گیرد. در مقابل، برخی نظریهپردازان روابط بینالملل، از جمله جان مر شایمر، از همان ابتدا استدلال میکردند که جنگ علیه ایران نهتنها به تغییر نظام سیاسی منجر نمیشود، بلکه هزینههای قابل توجهی برای آمریکا، اسرائیل و سایر بازیگران منطقهای به همراه خواهد داشت.
تحولات نیز در میدان نشان داد که نگاه دوم به واقعیت نزدیکتر است. در پاسخ به تهاجم آمریکا و اسرائیل، دستگاه نظامی و امنیتی ایران سریع و سخت حملاتی به اسرائیل و پایگاههای آمریکا در خلیج فارس انجام داد و سپس تنگه هرمز را بست که برای بسیاری غیرقابل پیشبینی بود؛ مسئله ای که پیامدهای مهمی در سطح جهانی به همراه داشته و دارد.
تجربه این رویارویی برای تصمیمگیران در آمریکا و اسرائیل یک نکته مهم را روشن کرد: اینکه میان آسیبپذیریهای امنیتی، مشکلات اقتصادی و فروپاشی یک نظام سیاسی، لزوماً رابطهای مستقیم و فوری لااقل در ارتباط با موضوع ایران وجود ندارد. بر همین اساس، اگر بخواهیم «مقاومت» نظام سیاسی ایران را بهتر درک کنیم، لازم است به چند عامل مهم توجه شود که در ادامه به آنها اشاره می کنم.
نخست، رهبران ایران بعد از پایان جنگ با عراق به این جمعبندی رسیدند که آمریکا و اسرائیل برای بقای نظام سیاسی، تهدیدی جدی و حیاتی به حساب میآیند. به همین دلیل، از همان سالها تلاش شد به نوعی آمادگی مستمر برای مواجهه با چنین شرایطی ایجاد شود. نتیجهاش هم این بود که توان دفاعی و نظامی کشور تقویت شد تا اگر زمانی فشار یا تهاجمی رخ داد، امکان واکنش و مدیریت آن وجود داشته باشد. به همین خاطر، در بحرانهای اخیر هم دیدیم که نهادهای امنیتی و نظامی نقش بسیار مهمی در مدیریت اوضاع ایفا کردند. با وجود مشکلات اقتصادی، رقابتهای سیاسی داخلی و نارضایتیهای اجتماعی، این نهادها توانستند تا حد زیادی انسجام سیاسی را برقرار کنند و بهویژه در حوزههای امنیتی و دفاعی ابتکار عمل را در دست بگیرند.
نکته دوم، ترور عالیترین مقام سیاسی کشور، برخلاف آنچه بعضی تصور میکردند، به تضعیف فوری ساختار سیاسی منجر نشد، بلکه در سطح افکار عمومی و بسیج اجتماعی اثر معکوس داشت و انگیزه مقاومت را، بهویژه در میان حامیان رهبری، چندین برابر افزایش داد؛ یعنی به جای اینکه پیوندهای درونی حامیان حکومت سستتر شود، در عمل نوعی همبستگی بیشتر شکل گرفت. برای مثال، در مناطقی مثل سیستان و بلوچستان که بعضیها تصور میکردند وضعیت شکنندهتری دارد، تحولات اخیر باعث شد سران طوایف و علمای مذهبی، چه شیعه و چه سنی، نقش پررنگتری در حفظ وحدت و انسجام ایفا کنند.
مسئله سوم به نقش ایدئولوژی و هویت برمیگردد. اگر بخواهیم واقعبینانه نگاه کنیم، تمام ظرفیت مقاومت در ایران به قدرت نظامی و امنیتی محدود نمیشود، بلکه ریشه ای عمیق دارد و در اصل به نوعی از هویت ایرانی ـ اسلامی و به مجموعهای از باورها و ارزشها وابسته است. اگر چنین پشتوانه هویتی و فکری وجود نداشت، صرف توان نهادهای امنیتی و نظامی بهتنهایی نمیتوانست این سطح از انسجام و مقاومت را ایجاد کند. در واقع، این پشتوانه فکری و ارزشی در جلوگیری از گسترش واگرایی و در حفظ همبستگی اجتماعی نقش مهمی داشته است.
نکته چهارم، با اینکه نظام اداری ایران در مجموع ساختاری متمرکز دارد، اما در جریان جنگ (اینطور به نظر میرسید) دستکم در دستگاه نظامی و امنیتی، نوعی تمرکززدایی عملیاتی وجود دارد. یعنی حتی اگر بخشی از فرماندهی مرکزی آسیب ببیند یا تضعیف شود، کل سیستم از کار نمیافتد. این نوع سازماندهی باعث شد تا توان تصمیمگیری و اجرای عملیات فقط در یک نقطه متمرکز نباشد و در سطوح مختلف حفظ شود؛ ساختار طوری طراحی شده که با ضربه به یک بخش، کل مجموعه فلج نشود.
پنجمین مسئله این است که یکی از اهداف اصلی طراحان جنگ، این بود که شکاف میان جامعه و حکومت را عمیقتر کنند و آن را به بستری برای بیثباتسازی داخلی تبدیل کنند. یعنی هدف این بود که شرایطی ایجاد شود که با پایان حملات هوایی شکاف اجتماعی، به ویژه در پایتخت، خود را نشان دهد و به میدان آید تا ساختار سیاسی فرو بپاشد، بدون این که احساسات ملیگرایانه یا میهن پرستانه مردم ایران برانگیخته شود. اما مدیریت این پروژه کار سادهای نبود و به همین دلیل، این پروژه آنطور که طراحی شده بود به نتیجه نرسید. چرا که در عمل، مؤلفههای هویت ملی تقویت شد، بخشی از شکافهای داخلی دستکم به طور موقت کمرنگ شد و زمینه برای شکلگیری یک بحران فراگیر داخلی فراهم نشد.
نکته ششم به فضای مجازی و جنگ رسانهای مربوط میشود؛ حوزهای که امروز دیگر نمیشود آن را حاشیهای دانست. در جریان این رویارویی، کنشگران ایرانی توانستند از ظرفیت شبکههای اطلاعرسانی، رسانهها و ابزارهای ارتباطی برای روایتسازی، تبیین تحولات و انتقال دیدگاههای خود به افکار عمومی داخلی و خارجی استفاده کنند. این مسئله نسبت به تجربههای قبلی نشان میدهد که ایران در حوزه جنگ شناختی و رسانهای توان بیشتری پیدا کرده است. یعنی میدان درگیری فقط میدان نظامی نبود؛ میدان روایتها هم بود، و این میدان اهمیت بسیار زیادی داشت.
هفتمین عامل، نبودِ یک جایگزین سیاسیِ است. اگر تجربه فروپاشی نظامهای سیاسی را بررسی کنیم، معمولاً میبینیم که تغییر حکومت زمانی شتاب میگیرد که یک نیروی جایگزینِ سازمانیافته، با رهبری روشن و پایگاه اجتماعی مشخص، در صحنه حاضر باشد. در مورد ایران، چنین اجماع گستردهای بر سر یک گزینه جایگزین شکل نگرفته است. از طرف دیگر، حمایت برخی رسانههای اسرائیلی و جریانهای حامی صهیونیسم از بعضی چهرههای اپوزیسیون هم نتوانست برای آن ها مشروعیت و مقبولیت گسترده ایجاد کند؛ چون این چهرهها نه از کاریزمای فراگیر برخوردار بودند و نه از پایگاه اجتماعی گسترده در میان نخبگان و جامعه ایرانی. همین مسئله باعث شد که حتی بخشی از منتقدان و نخبگان نیز نسبت به صلاحیت این گزینهها برای رهبری سیاسی آینده تردید جدی داشته باشند.
نکته هشتم این است که در کنار همه این مسائل، نباید از پیامدهای داخلی نارضایتیهای نسل جدید و همینطور فشارهای خارجی غافل شد. یکی از نمونههای قابل توجه انطباق و انعطاف پذیری نظام سیاسی در برخورد با برخی مسایل فرهنگی و اجتماعی است. در این زمینه، تعدیل در اجرای قانون حجاب را می توان یک نمونه بارز در نظر گرفت. این نوع انعطافپذیری ها برای حفظ ساختار موجود حیاتی محسوب می شود.
اگر بخواهیم همه این بحث را در یک جمله جمعبندی کنیم، میتوان گفت که تداوم یک نظام سیاسی فقط به قدرت نظامی یا ابزارهای امنیتی وابسته نیست؛ بلکه ترکیبی از آمادگی ساختاری، انسجام اجتماعی، پشتوانه هویتی یا ایدئولوژی، مدیریت بحران، توان روایتسازی و همچنین ظرفیت تطبیق با شرایط است که میتواند در لحظات بحرانی تعیینکننده باشد.
فراتر از عوامل داخلی، اگر نگاهی هم به بازی بزرگتری که در منطقه و عرصه بینالملل در جریان است داشته باشیم، می بینیم که برای چین و روسیه این بحران اخیر یک آزمایشگاه سیاسی بود. آنها دقیق بررسی میکردند که آمریکا و اسرائیل در مواجهه با ایران چطور رفتار میکنند تا نقاط قوت و ضعف استراتژیهای نظامی و سیاسی آمریکا را در خصوص ایران ارزیابی کنند و ببینند که آمریکا تا کجا حاضر است برای اهدافش در منطقه هزینه بدهد. تااکنون نتیجهگیری این تجربه نشان داده که نفوذ آمریکا در غرب آسیا، آنطور که تصور میشد مطلق و بیچونوچرا نیست. حالا دیگر همه میدانند که آمریکا نمیتواند بهراحتی ارادهاش را به بازیگران قدرتمندی مثل ایران تحمیل کند، مگر اینکه بخواهد هزینههای سنگین تری بپردازد و با فشارهای قوی تری روبرو شود. از همینجاست که میبینیم حمایت احتمالی چین و روسیه از ایران، در واقع بخشی از بازی بزرگتر آنها برای موازنه قدرت است؛ چون با منافع ژئوپلیتیکیشان همراستا است. در این تقابلها، ما شاهد افت تدریجی نفوذ آمریکا بودهایم؛ حتی آن توانمندیهای هستهای یا نظامی آمریکا و اسرائیل نیز نتوانست مانع جمهوری اسلامی در دفاع از خود شود. این قضیه، نگاه کشورهای عربی حوزه خلیج فارس را هم حسابی تغییر داده است. اگر آن ها قبلاً تصور میکردند که میزبانی از پایگاههای آمریکا یعنی تضمین ۱۰۰ درصدی امنیت، حالا متوجه شدهاند که این پایگاهها اتفاقاً میتوانند امنیتشان را به خطر بیندازند. برای همین است که میبینیم آنها با اینکه هنوز متحد آمریکا هستند، اما دغدغه دارند و به فکر شرکای جدید هستند تا شاید بتوانند امنیت خودشان را مستقلتر مدیریت کنند. البته کشورهای عربی حوزه خلیج فارس زمانی میتوانند از دیکتههای آمریکا فاصله بگیرند که نفوذ و قدرت آمریکا در منطقه کمتر شود. هرچه حضور و نفوذ غرب در منطقه کاهش پیدا کند، طبیعی است که استقلال این کشورها در تصمیمگیریهای سیاست خارجی بیشتر خواهد شد. این وابستگی ریشههای تاریخی دارد و داستان مفصلی پشت آن است که پرداختن به آن از حوصله این بحث خارج است.
ببینید، اگر تا اینجای ماجرا را نگاه کنیم، واقعیت این است که آمریکاییها و اسرائیلیها هنوز به هیچکدام از اهداف اصلی که دنبال میکردند نرسیدهاند. جان مر شایمر می گوید «یکی از اهدافشان تغییر نظام سیاسی در ایران بود که محقق نشد. هدف دیگرشان پیدا کردن و از بین بردن سلاحهای هستهای ایران بود که آن هم به نتیجه نرسید. حتی در مورد تضعیف یا از بین بردن توان نظامی ایران هم، به آن شکلی که تصور میکردند، موفقیتی حاصل نشد. در کنار همه اینها، یک مسئله مهم دیگر نیز اضافه شده که آن موضوع بستن تنگه هرمز است».
الان اگر به وضعیت آمریکا نگاه کنیم، میبینیم که در مواجهه با ایران در یک شرایط نسبتاً مبهمی قرار دارد. از یک طرف، ترامپ با فشارهای داخلی و محدودیت زمانی روبهروست، به همین دلیل، خیلی علاقمند است که به دنیا بفهماند که توانسته با ایران به توافق برسد. اما از طرف دیگر، سطح بیاعتمادی میان دو طرف بسیار بالاست و اسرائیل هم به شدت تلاش میکند هرگونه توافق با ایران را تحت فشار قرار دهد. دو سناریو میتوان برای آینده تصور کرد.
سناریوی اول این است که اساساً توافق پایداری شکل نمی گیرد. در چنین شرایطی فشارها و اقدامات نظامی علیه ایران نسبت به گذشته افزایش خواهد یافت. چرا؟ به این دلیل که در طول یک سال تقابل مستقیم با ایران، آمریکا و اسرائیل دریافتهاند که ایران به شکل مقتدرانه پاسخ میدهد؛ بنابراین تلاش می کنند که حملات و فشارها را با شدت بیشتری دنبال کنند. ولی، از سوی دیگر، ایران هم ثابت کرده که در برابر فشارها مقاومت میکند و برای دفاع از خود از هیچ تلاشی دریغ نمیکند. در چنین وضعیتی احتمال کشیده شدن دامنه درگیری به کل منطقه وجود دارد و متحدان آمریکا و اسرائیل طبق معمول در معرض پاسخ های کوبنده ایران قرار خواهند گرفت. در چنین سناریویی، رسیدن به یک پیروزی قاطع برای آمریکا و اسرائیل بسیار دشوار است و منطقه همچنان در تنش و بیثباتی باقی خواهد ماند. حتی در بدبینانهترین حالت، استفاده اسرائیل از سلاح هستهای علیه ایران، هرچند احتمال آن بسیار پایین است، وجود دارد.
در سناریوی دوم، مواضع و اقدامات بازیگران قدرتمند دیگر همچون چین و روسیه می تواند بر محاسبات راهبردی امریکا تاثیر بگذارد و این کشور را به اصلاح و تعدیل سیاست های خود در قبال ایران سوق دهد. علاوه بر آن، تحولات داخلی در آمریکا و اسرائیل ممکن است مسیر سیاستها را تغییر دهد؛ یعنی این احتمال وجود دارد که «تحولات» و یا دولتهای بعدی رویکرد متفاوتی نسبت به ایران اتخاذ کنند. در حال حاضر، به نظر میرسد دولت فعلی آمریکا بیشتر از نظر زمانی تحت فشار است، در حالی که ایران چنین فشار فوری را احساس نمیکند.
اما، در هر صورت، دستیابی آمریکا و اسرائیل به اهدافی که در قبال ایران دنبال میکنند، کار بسیار دشواری است. دلیل این امر آن است که در ساختار سیاسی ایران نهادهای قدرتمندی وجود دارند که از پشتوانههای گوناگون، از جمله ایدئولوژیک، برخوردارند. همین مسئله موجب میشود فشارهای خارجی به نتایجی که طراحان آن انتظار دارند، منجر نشود. بنابراین، در شرایط کنونی و با توجه به حضور و نقش آفرینی بازیگران فعلی در ایران، اسرائیل و آمریکا، چشم انداز روشنی برای پیشرفت در مذاکرات وجود ندارد و به نظر می رسد روند تقابل و خصومت میان طرفین همچنان ادامه یابد.
بگذارید در کنار همه این بحثهای منطقهای و بینالمللی، به یک نکته خیلی مهم در داخل کشور هم اشاره کنیم؛ نکتهای که شاید از مسائل دیگر در بلند مدت تعیینکنندهتر باشد. واقعیت این است که ایران با یک چالش جدی اقتصادی روبهروست. تورم، فشارهای معیشتی و تداوم مشکلات اقتصادی میتواند بهتدریج رضایت عمومی و انسجام اجتماعی را تحت تأثیر قرار دهد. معمولاً وقتی یک کشور با تهدید خارجی مواجه است، بسیاری از مشکلات داخلی کمتر به چشم میآیند یا در اولویت افکار عمومی قرار نمیگیرند. اما همین که سطح تهدید خارجی کاهش پیدا کند، مسائل اقتصادی و معیشتی خود را نشان میدهند و برجسته میشوند. اگر در چنین شرایطی اصلاحات اقتصادی به تعویق بیفتد، ممکن است نارضایتیها بیشتر شود و کشور با چالشهای داخلی جدیتری روبهرو گردد. مشکلات اقتصادی اگر طولانیمدت شوند، فقط در حوزه اقتصاد باقی نمیمانند بلکه به حوزههای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و امنیتی هم سرایت میکنند و مدیریت کشور را پیچیدهتر میسازند. به همین دلیل است که من فکر می کنم آینده ثبات در ایران تا حد زیادی به نحوه مواجهه با همین چالشهای اقتصادی بستگی دارد. بهبود وضعیت اقتصادی فقط یک مسئله رفاهی نیست، بلکه یکی از پیششرطهای مهم برای حفظ ثبات سیاسی و اجتماعی در بلندمدت است. اگر سیاستگذاران و نهادهای اثرگذار بتوانند اصلاحات اقتصادی مؤثری انجام دهند و حتی بخشی از فشارهای معیشتی مردم را کاهش دهند، آنوقت ظرفیت کشور برای حفظ ثبات داخلی به شکل قابل توجهی تقویت خواهد شد.
باشگاه پژوهشگران جوان و نخبگان دانشگاه آزاد اسلامی واحد زاهدان. ارائه دهنده: احمدرضاطاهری. تاریخ 31 خرداد 1405. ساعت 11 الی 13. آنلاین.
برچسب:
نویسنده: policy